دوشنبه ۲۲ دیماه
مجبور به نوشتن هستم.
خانه را بیش از حد تمیز کردهام (البته هنوز شیشهها مانده است) و آن را با انواع گلها و گلدانها، شمعها و عودها و چیزهای کوچک زیبا تزئین کردهام اما اینها جوابگو نبودند. یکی از کارهایی که این روزها شروع کردهام، روزه یا فستینگ است، یکی دیگر از کارها توقف دنبال کردن اخباری است که حالم را بهم میزند از هر شبکهای که باشد، زیرا همهشان آن چنان با تعصب آمیخته که جز افروختن خشم چیز دیگری در من ایجاد نمیکند و به شدت به من میآموزد آنچه به آن احتیاج داریم، نه اثبات خود بلکه دیدن واقعی و بدون قضاوت «دیگری» است.
باایناوصاف آنچه من را به این صفحه کشانده است، نه بحثهای سیاسی است بلکه داستانی است که من را در این روزگار تلخ سرپا نگه میدارد، در کنار کارهای دیگری که برای بقا انجام میدهم: نوشتن.
از سپری کردن روزهایم نوشتم که چگونه آنها را میگذرانم. آری، این روزها کمتر غذا میپزم و کمتر میخورم و خوراک اخباری خودم را کمابیش متوقف کردهام زیرا احساس میکنم که اخبار تنها کاری که میکنند، توقف تفکر است و انگار چکشی در دست دارند که با هر خبر روی مغز من میکوبند و تهمانده مغزم را از بین میبرند. کمی داستان میخوانم، دیشب از کتاب نفر هفتم نوشته موراکامی، داستان نفر هفتم را خواندم. داستان مردی که «ک» دوست خود را در کودکی در اثر طوفانی دریایی از دست میدهد. مرد در ابتدای داستان اینگونه میگوید:
«در مورد من، آن یک موج بود. البته نمیتوانم بگویم برای هر کدام از شما چه خواهد بود اما در مورد من شکل یک موج عظیم را به خود گرفت. یک روز ناگهان بی هیچ هشداری، خودش را به شکل موجی عظیم نشانم داد و، ویرانگر بود.»
و در انتهای داستان این گونه میگوید:
«به ما میگفتند تنها چیزی که آدم باید از آن بترسد خود ترس است اما من به این حرف اعتقادی ندارم.» … «خب، البته ترس شکلهای گوناگونی دارد و زمانهای مختلفی به طرف آدم میآید و از پا درش میآورد اما ترسناکترین کاری که میتوان در چنین مواقعی کرد آن است که به آن پشت کنی و چشمهایت را ببندی. برای اینکه آنوقت گرانبهاترین چیزی را که درونت هست، میگیری و به چیز دیگری تسلیم میکنی. در مورد من یک موج بود.»
مرد داستان ما که حدودا شصتساله است و دارد برای شش نفر دیگر قصه هراسناک از دست دادن دوستش را تعریف میکند، حدود سی سال با هراس و کابوسهای شبانه زندگی کرد زیرا فکر میکرد که میتوانست دوست کوچکش را از مرگ نجات دهد و آن را نجات نداده بود و او در همان لحظه که موج داشت آن را با خود میبرد با نیشخندی، ترسو بودنش را به او یادآوری کرده بود؛ اما در دوران چهلسالگی وقتی برادرش جعبه خرتوپرتهای کودکیاش را برایش میفرستد و او نقاشیهای دوستش «ک» را نگاه میکند، میفهمد که «ک» نگاه زیبایش را به او هدیه داده است. «ک» کودکی خوش ذوق بود که در نقاشی مهارت زیادی داشت و جهان رنگی او در نقاشیهایش باقی مانده بود و آن تصویر وحشتناک از موجی که او را ربوده بود و او در آن حال داشت لبخند میزند، یک زهرخند نبود.
این برداشت متفاوت از لبخند «ک»، زندگی مرد را متحول میکند و آن داستان هراسناک دیگر تمام میشود زیرا در لبخند «ک» هیچ هراسی نبود.
کتاب را هنوز تمام نکردهام اما از میان هشت داستانی که دارد و من چهارتای آن را خواندهام، زیباترین داستان این کتاب است. داستانی که میگوید هراسهای ما، نوعی سوتفاهم هستند و بلکه حقایق عمیقی هستند که لباسهای مبدل پوشیدهاند و میتوانند عمق و درخششی به زندگی ما اضافه کنند، همچون همان موج سهمگینی که «ک» را ربود و به کابوس نفر هفتم بدل شد، فقط یک لبخند بود؛ یک لبخند و نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر و به جای هراس، نگاهی متفاوت به جهان را به شاهدش هدیه میکرد.
این جنونی که داستان به تصویر میکشید، از هراسی کشنده تا نگاهی عمیق به جهان، آیا همان تغییر بنیادینی نیست که ما هم به آن نیاز داریم؟ و بعد با خودم فکر میکنم که آن سناریوی عمیقی که پشت این همه هراس این روزهای ما پنهان شده است، کدام است؟
بخشی دیگر از گفتههای مرد را اینجا میگذارم و داستان امروز خود را به پایان میبرم:
«از آن روز به بعد هر روز بعد از برگشتن از سر کار، یکی از نقاشیهای «ک» را روی میزم نگاه میکردم، این کار برایم عادت شده بود. ساعتها برابر یکی از نقاشیها مینشستم و در هر کدام یکی از منظرههای شیرین کودکیام را که مدتی طولانی از خاطرم بیرون کرده بودم، مییافتم. هر وقت به یکی از کارهای «ک» نگاه میکردم، این احساس به من دست میداد که چیزی در تمام جسمم رسوخ میکند.
یک هفتهای به همین منوال گذشت. یک روز غروب فکری به ذهنم خطور کرد. شاید در تمام این سالها مرتکب اشتباه وحشتناکی شده بودم. بیتردید «ک» بالای آن موج، با نفرت نگاهم نمیکرد و تقلا نمیکرد مرا با خودش ببرد. خنده ترسناکش هم بیشتر به خاطر خطای دید یا بازی نور و سایه بود. احتمالا از هوش رفته بود، شاید هم داشت به خاطر جدایی ابدیمان لبخندی مهربانانه به من میزد. نگاه تند نفرتآلودی که فکر میکردم در چهره او دیدهام چیزی نبود جز بازتاب هراس عمیقی که در آن لحظه من را در برگرفته بود.»
سهشنبه ۲۳ دیماه
توان رویارویی با واقعیات را ندارم.
سرم را به چیزهای بیهوده گرم میکنم، روبهروی آینه میایستم و رژ قرمزم را میزنم و به چهره ناآشنایم در آینه لبخند میزنم، این روزها را چگونه باید دوام بیاورم؟
بیرون میروم، مغازههای یکی در میان بسته هستند، به خصوص طلافروشیها و مغازههایی که کالاهایشان و خودشان با ارز سروکار دارند، چهرهها چیزی نمیگوید، همه میخواهند از واقعیات بگریزند و سرشان گرم کارهای روزمرهشان باشد. راننده تاکسی میگوید، گوشت شده کیلویی ۲ میلیون و دویست سیصد هزار توان، من با خودم میگویم مگر مردم هنوز هم گوشت میخرند؟ و بعد از چیزهایی میگوید که نمیخواهم اینجا بنویسمشان تا مبادا همین صفحه داخلی را هم بر ما ببندند. مرد مسنی در کنار در مغازهاش ایستاده و با همکارش درد و دل میکند، ۱۶ اسفند بازنشست میشود و مسئولش به او گفته اگر اینترنت کار نکرد، دستی کارت را انجام میدهم. مرد میگوید برای همه چیز برنامهریزی کرده و آماده است!

چیز زیادی از آینده نمیدانم و اصلا توان فکر کردن به آینده را هم ندارم، آینده مبهمتر از آن است که بتوان بهش فکر کرد. در شهر که راه میروم شهری را میبینم که گیج و گنگ کرخت است. همسایه مان دیشب با شوهرش دعوا میکرد و از ۱۴ سال زندگی مشترکشان شکایت داشت. البته چند سال است که این دعوا دارند و هر روز هم اوضاعشان بدتر میشود. زن خانه را به نام خودش زده و حقوق مرد را هر ماه میگیرد و با نفرت تمام با شوهرش و از مادرشوهرش صحبت میکند. شک ندارم که میخواهد مرد را از خانه بیرون کند و همه این دعوا و مرافعهها فقط برای خسته کردن مرد است تا بگذارد و برود. راستی هنوز ازدواجهای عاشقانه وجود دارند؟
نمیتوانم با واقعیت روبهرو شوم اصلا چطور میتوان واقعیت/واقعیات را دید و با آن روبهرو شد؟ وقتی حجم و سنگینی آن فراتر از توان آدم باشد. بهترین راه سرگرم شدن است یا روز مرگی، یا همان بهتر بگوییم سر را زیر برف کردن، مثل کبک، تا آن زمان که واقعیات بیایند و از روی جنازه ما رد شوند. و شاید آن موقع متوجه شویم که در چه جهان مخوفی زندگی کردهایم.
نه تلویزیون، نه رسانه، نه اخبار هیچ کدام به درد این روزهایم نمیخورند. ترجیحم این است که در رختخوابم بمانم و به کلمات یک کتاب زل بزنم و هر خط را چند بار بخوانم تا شاید کمی بفهمم و یا کمی بنویسم تا احساس کنم که هنوز زنده هستم.
یادم نمیآید که هیچگاه به تراژدی علاقهای نشان داده باشم، فیلمهایی با پایان خوش را دوست داشتم، آنهایی را که عاشق و معشوق در آخر بهم میرسیدند یا آنهایی را که حق درنهایت به حق دار میرسید. نه من هیچ وقت علاقهای به تراژدی نداشتم، من هیچ وقت عاشق مکبث یا هملت با همه شکوهش نبودم و از ته قلبم آنها را ستایش نکردم. حالا چطور زندگی در این تراژدی را دوام بیاورم؟
تراژدی تلخی را که انگار دست همه جهانیان در آن دخیل است، مثل غزه که همه سکوت کردند و حالا ما ملتی هستیم در یک کمدی تلخ تراژیک که یکباره چندتا قهرمان پیدا کرده که میخواهند نجاتش دهند و حکمرانانش میخواهند پوزه آن سوپرمنها را به خاک بمالند، چگونه آن هم با به فنا دادن منطقه، نه فقط مردمانشان بلکه کل منطقه و این یعنی تهدید به جنگ جهانی سوم… که به نظر من سالهاست شروع شده است، آنچه اهمیت دارد قدرتها هستند و زورآزماییهایشان. و آنچه بیاهمیت است جان انسان است.
باز همسایههایمان دعوایشان را شروع کردهاند. آیا شادی و عشق در بخشهای دیگر دنیا در جریان است؟ آیا آدمها از ته دل میخندند و همدیگر را در آغوش میکشند؟ آیا هستند کسانی که وقتی پای زورآزمایی به وسط بیاید، حاضر باشند برای خاطر انسانیت قدرت را واگذار کنند؟
نه، من دیگر توان رویارویی با واقعیات را ندارم و همین است که سرم را میاندازم تو کتابها و سعی میکنم معنای پنهان ردیف کلمات را با چندبار خواندن آنها بفهمم، شاید که ذهنم از این جهان پر از منیتها و نفرتها برای دقایقی خلاصی پیدا کند.
سهشنبه| ۲۳ دیماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۹:۱۹
چهارشنبه ۲۴ دیماه
از خواب بیدار میشوم و از پنجره که آسمان آبی روشن را میبینم دلم میگیرد. هوا خوب است و عصری کمی باران میزند اما من دلم یک آسمان بسیار گرفته با ابرهای تیره سرمهای میخواهد که یک سره ببارد، و آنقدر ببارد که زمین و زمان را بهم بدوزد و دریایی که … دلم برایش تنگ است.

میگردم و فیلم بعدازظهر سگی را در آرشیوم پیدا و پلی می کنم. میدانم فیلم تلخ و تراژیک است اما حدس میزنم که متناسب حال و هوای این روزها است: برخاستن مردی شورشی برای عشقش و علیه نظم موجود. دزدی از یک بانک با بازی آل پاچینو. مردی که عشقی نصیبش نمیشود اما با همه نابهنجاریهایش سعی میکند عشق بورزد و در همین بازی خطرناکی که شروع کرده است، دوست و شریک دزدیاش را هم از دست میدهد و فیلم انگار که سرآخر میخواهد بگوید که آدمها زندگیشان را میکنند و شما هم خیلی به خودتان سخت نگیرید و زندگیتان را بکنید، هیچ کس هیچ چیز را جدی نمیگیرد، آدمها به فکر منافعشان هستند.
وقتی آل پاچینو/سانی در جایی از فیلم تصمیم میگیرد که آدمهای داخل بانک را برای نجات خودش گروگان بگیرد و بعد در جایی دیگر نامزد دختری که داخل بانک گیر افتاده او را به باد کتک میگیرد، میگوید: «همه میخواهد همدیگر را بکشند.» او میخواهد/تظاهر میکند که میخواهد گروگانها را بکشد و پلیس میخواهد/واقعا میخواهد، او را و رفقایش را بکشد و عدهای دیگر این بازی خشونت آمیز را فقط تماشا میکنند و حتی از او یک قهرمان موقت میسازند و بعد فراموش میکنند و به سرکارهایشان برمیگردند. ظاهرا جوامع اینطوری کار میکنند، همه به دنبال گذراندن امورات خود هستند، حتی گروگانهایی که با سانی دوست شده بود، وقتی قضیه تمام میشود و آنها آزاد میشوند، حتی برنمیگردند و به یک گرونانگیر کشته شده و یکی دیگر که دستگیر شده نگاهی بیندازند. آنها پشت به صحنه در حالی که هوای هم را دارند از صحنه خارج میشوند و از این که یک ماجراجویی را با موفقیت پشت سرگذاشته اند، خوشحال اند.
منافع و روزمرگی، چیزی که هرگونه عشق و هرگونه باوری را به زانو درمی آورد.
و اما عشق، در خلال مرور داستان سانی متوجه میشویم که او هیچ گونه عشقی از همه کسانی که طبق قواعد زندگی باید عشقی از آنها دریافت میکرد، دریافت نمیکند. نه همسر اولش و نه همسر دومش و نه مادرش و نه حتی پدرش او را دوست ندارند و به نوعی او را دیوانه میدانند. دیوانهای که وقتی در لحظات انتهایی گروگانگیری وصیتنامه اش را مینویسد، همه داراییاش را برای آنها به ودیعه میگذارد برای یک زن و یک مرد که زمانی همسر او بودهاند. سانی یک معترض دیوانه است، یک اقلیت علیه نظم موجود که راه به جایی نمیبرد زیرا همه سرگرم کار و بار خودشان هستند و سرگرم حفاظت از داشتن منطقهای امن برای بقا…
با خودم فکر میکنم اگر قرار به این باشد که داستان ما هم به پایان برسد و اصلا دنیا با همه جنوناش یک روزی به این نتیجه برسد که با انداختن چند بمب بر سر یکدیگر جهان را یکسره به نیستی بکشاند و ما بمانیم و فردایی که وجود ندارد، چه چیزی از خودمان خواهیم پرسید و به زندگیمان چگونه معنا خواهیم داد؟
در برابر کلماتی مثل منفعت و روزمرگی که مرگ میتواند بیارزششان کند چه مفاهیم دیگری وجود دارد که دنیا را حتی در انتهای آن برای ما پرمعنی میکنند؟ آیا کلماتی مثل: حقیقت، شجاعت، عزت، راستی، صداقت، شرافت، زیبایی، آزادی و عدالت و موارد دیگر و حتی کلمه مستعمل عشق، آنها در برابر مرگ دوام خواهند آورند؟ و نقشی فراسوی منفعتها و گذرانها خواهند داشت؟
روزهای بحرانی این چیزها بهتر نمایان میشوند؟ روزهایی که مرگ دور از دسترس به نظر نمیرسد، و من از خودم میپرسم اگر قرار باشد که جهان به پایان برسد، و وصیتنامهام را بنویسم چه چیزی در آن وجود دارد که زندگی را ارزشمند و شایسته زیستن میکند؟
دلتنگ دریا به آسمان آبی کمرنگ چشم میدوزم و آرزو میکنم که دریا و آسمان را تنگ هم در عصری دلتنگ ببینم.
پنجشنبه ۲۶ دیماه
گمشده در خط زمان
در مکانی که من در آن زندگی میکنم، زمان متوقف شده است.
آخرین ایمیلم مربوط به ۸ ژانویه یعنی دقیقا یک هفته گذشته و متعلق به یک دوره نویسندگی آنلاین است. بعد از آن زمان به یکباره ایستاد و ما در خط زمان گم شدیم.
صدا به صدای کسی نمیرسد و همه مشغول حرف زدنهایی از جنس سکوت هستند انگار که زیر آب داریم با یکدیگر صحبت میکنیم. ما دور هم جمع میشویم و انبانی از احساسات سرکوب شده را به سمت هم پرتاب میکنیم اما هیچ چیزی به کسی اصابت نمیکند چون چیزی برای پرتاب کردن باقی نمانده است. ما حق داریم. ما گم شده ایم. هرجوری که فکر میکنم میبینم که ما حق داریم. این من نیستم. این تو نیستی. این ما نیستیم. ما دیگر خودمان نیستیم.

چه کسی شبیه به خودش است؟ من که نیستم و بیشتر شبیه همانهایی هستم که از خودم در خواب دیدهام، گاهی سرگردان، گاهی فراری و گاهی گمشده. من خودم نیستم، از یک چیز به چیز دیگر تبدیل میشویم ولی هنوز متوجه نیستم، گویی که در خوابم، شاید که روی پیشانی بدن دیگر من در واقعیت، در خط واقعی زمان، دانههای درشت عرق نشسته باشد و من دارم از تب به خودم میپیچیم.
زندگی این روزها شبیه هذیان است. شکل کلمهها فراموشم میشود مثلا نمیدانم هزیان است یا زهیان و بعد از کلی فکر به یادم میآید که شکل هذیان چطور بوده است ولی همین که در این خواب هولناک میتوانم افکارم را متمرکز کنم و چند خطی بنویسم جای مباهات بسیار دارد. مباهات، مباهات، خوشحالم که این کلمه یادم مانده است. بااین وجود فکر میکنم باید خیلی ساده تر نوشت و خیلی ساده تر گفت و نیم فاصله ها را رعایت نکرد، فکر میکنم این طور به واقعیت نزدیکتر است چون مگر چیزی مانده که طبق اصول پیش برود؟
بااینکه یک هفته از تعلیق زمان گذشته است اما نمیدانم چرا ۲۵ دی چرا، چرا اینقدر طول کشید؟ از دیشب همین موقعها دارم مینویسم تا نزدیکیهای صبح و آن موقع بالای سربرگ دفترم نوشتم ۲۵ دی و هنوز هم در این وبسایت لعنتی دارم مینویسم و هنوز هم ۲۵ دی است و این ۲۴ ساعت تمام نمیشود و از ۲۴ دی به ۲۶ دی نمیرسیم. فقط خدا میداند که امروز چقدر طول کشیده است و آیا ما به ۲۶ دیماه میرسیم یا نه؟ و آیا بعدِِ روز ۸ ژانویه نامه های دیگری را دریافت میکنیم یا نه. فقط خدا میداند که زمان چگونه میتواند این طور کش بیاید و چگونه میتوان در زمان گم شد. گمشده در جزیره سرگردانی، نه راهی به پیش و نه راهی به پس.
در پس همه این کلمات جنون آمیز اگر به کسی به زندگیام نگاه کند، فکر میکند که منتظر خبر بسیار خوشی هستم. شاید باشم، هیچ نمیدانم اما رفتارم که اینگونه نشان میدهد.خانه را تمیز میکنم، گلدانها را آب می دهم، غذا درست میکنم آن هم نه هر نوع غذایی، غذای گیاهی سالم، نظافت میکنم، خرید میکنم و با نزدیکانم صحبت میکنم و پشت پنجره برای کبوترها دانه میپاشم و هر صبح که بیدار میشوم روتین پوستیام و هر شب که میخوابم روتین پوستی را به جا میآورم و حتما ورزش هم میکنم و از پشت پنجره به آسمان رنگ به رنگ خیره میشوم و از دیدن دانههای برف ذوق میکنم، درست انگار که در خط زمان گم شده باشم.. راستی گم شدن در هزاره سوم تمدن بشری قرار بوده است همین گونه باشد؟
بعد با خودم میگویم ما در آستانه یک تغییر بنیادی در سطح جهان هستیم. به زودی جهان در خاموشی فرومیرود، شاید دیوانگان جهان به هم بمب پرتاب کردند، شاید اصلا ما مردیم و شاید حتی همه مردم جهان مردند یا شاید شبکه ارتباطات جهانی از بین رفت و همه اهالی کره زمین با هم دوباره به زمان واقعی برگشتیم. چه کسی از عاقبت دنیا خبر دارد؟ همه فکرهایم را جمع میکنم که چیز خوبی از دل این رویدادها بیرون بکشم.
با خودم میگویم فکر کن نت همه دنیا قطع شود و حتی برق هم قطع شود و آدمها به زمانی با ریتم طبیعی قدیمی برگردند. یعنی شاید حتی بشود در زمان به عقب رفت همانطور که ما و تکنولوژی خیلی در زمان به جلو رفتهایم و حالا دیگر به انتهایش رسیدهام و پیشرفت پشت پیشرفت دلمان را زده است و لازم داریم کمی به عقب بازگردیم. بله اگر اینطوری حساب کنیم ما در بازگشت به گذشته اولین کشور متمدن جهان خواهیم شد، همان هایی که توانستند از زمان مجازی به زمان واقعی برگردند و دنیا دست از سرشان برداشت و حاکمانشان که دیدند دیگر دستشان به جایی بند نیست و آه ندارند که با ناله سودا کنند هم دست از سرشان برداشتند.
میدانم که همه اینها به هذیان میماند، و ما جایی فراموش شدهایم، شبیهاش را قبلا دیدهام، آدمهای فراموش شده خاورمیانه را که غبار خاکستری مرگ بر صورتهایشان نشسته بود … نه، دلم نمیخواهد آیه یاس بخوانم اما جایی باید باشد که بتوان این هذیانهای شبانه را بیرون ریخت و به پیدا شدن دوباره در خط زمان فکر کرد. شاید هم جهان زمانش را با ما تنظیم کند و خودش را با ما تنظیم کند، آرزوی محال که محال نیست. شاید آنی که دارد ما را در خواب میبیند، به یکباره و با تپش بالای قلب از خواب بیدار شود و خدا را شکر کند که این فقط یک خواب بوده است.
هنوز ۲۵ دیماه است.
سهشنبه ۳۰ دی
هرکس یک جور فریاد میکشد!!
بله من اینطور فکر میکنم که هرکدام از ما یک جور فریاد میکشیم، برخیهایمان واقعا فریاد درونیمان را به شکل فریاد بیرونی درمیآوریم و برخی دیگر آن را به شکل دیگری.
برخیها فریادشان را روی کاغذ مینویسند، یا آن را روی کاغذ میکشند. عدهای دیگر فریادشان را میدوند، برخی دیگر آن را به سکوتی سرد درمیآورند تا در زمان مناسبش شکلش را انتخاب کنند…
دو روز است که برف در تهران باریدن گرفته است و انگار که توانش تمام شده و میخواهد صحنه را از نو بیافریند. کاغذ سفیدی پیش روی خودش بگذارد و بگوید حالا از اول، بیایید با هم از اول یک طرح زیبا بکشیم.
بچهها توی کوچه این طرف و آن طرف میدوند و بازی و شادی میکنند، آنها فقط این لحظه را دارند و در آن زندگی میکنند، برفبازی در لحظه اکنون.

دانههای درشت درشت برف آرام آرام پایین میآیند و شعفی ناخواسته زیرپوستم میدود، انگار که جهان تازه شده باشد، تمام تداعیهای زیبای جهان پیش چشمم میآید مثال نوزادی که تازه به دنیا آمده باشد، مثل انشاهای دوران مدرسه که از ما میخواستند درباره فصلها بنویسیم و زمستان همیشه عروسی بود که رخت عروسیاش را به تن کرده بود و شاخههای درختان که آذین شده بودند گویی که قطعات از الماس به خود بسته باشند تا بدرخشند.
اولش مینشینم پشت پنجره و این شفای سفید را که بر سر این زمین خسته میریزد تماشا میکنم و بعدش دیگر طاقت نمیآورم و شال و کلاه میکنم تا در این رویداد نابهنگام، مثل کودکان برای لحظاتی این لحظه را زندگی کنم.
نه شعر زمستان اخوان دیگر به دردم نمیخورد.
بله من اینطور فکر میکنم که هرکدام از ما یک جور فریاد میکشیم، برخیها فریادشان را روی کاغذ مینویسند، یا آن را روی کاغذ میکشند. عدهای دیگر فریادشان را میدوند، برخی دیگر آن را به سکوتی سرد درمیآورند تا در زمان مناسبش شکلش را انتخاب کنند…
دو روز است که برف در تهران باریدن گرفته است و انگار که توانش تمام شده و میخواهد صحنه را از نو بیافریند. کاغذ سفیدی پیش روی خودش بگذارد و بگوید حالا از اول، بیایید با هم از اول یک طرح زیبا بکشیم.
بچهها توی کوچه این طرف و آن طرف میدوند و بازی و شادی میکنند، آنها فقط این لحظه را دارند و در آن زندگی میکنند، برفبازی در لحظه اکنون.

دانههای درشت درشت برف آرام آرام پایین میآیند و شعفی ناخواسته زیرپوستم میدود، انگار که جهان تازه شده باشد، تمام تداعیهای زیبای جهان پیش چشمم میآید مثال نوزادی که تازه به دنیا آمده باشد، مثل انشاهای دوران مدرسه که از ما میخواستند درباره فصلها بنویسیم و زمستان همیشه عروسی بود که رخت عروسیاش را به تن کرده بود و شاخههای درختان بلورآجین شده بودند گویی که قطعات از الماس به خود بسته باشند تا بدرخشند.
اولش مینشینم پشت پنجره و این شفای سفید را که بر سر این زمین خسته و زخمی میریزد تماشا میکنم و بعدش دیگر طاقت نمیآورم و شال و کلاه میکنم تا در این رویداد نابهنگام، مثل کودکان برای لحظاتی این لحظه را زندگی کنم. نه دیگر شعر اخوان به کار نمیآید که سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگین، درختان اسکلتهای بلور آجین، زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه زمستان است.
میروم بیرون و میبینم که بچهها شادند و دانههای برف روی پوستم مینشیند و رگههای سفید زندگی را زنده کردهاند.با گامهای محکم و نفسهای سردی که به درون میکشم و گرمایی بخارآلود که بیرون میدهم، راه درختان کاج را پیش میگیرم.
همه چیز سپید پوش شده است، دلم میخواهد در باب زیبایی زمستان و برف انشا بنویسم و برای لحظاتی همه چیز را پشت سر بگذارم و در این لحظه و در این هنگام فقط اینجا باشم و در پیوستگی با هرچه آن چه که هست بزیم. لحظههای زیبا را، اکنون را و به هیچ کس اجازه نخواهم داد برای آنچه نامش زندگی است، من را به خاطر داشتن این احساسات سرزنش کند، جزئی از یک کل هستم و میدانم که من بخشی از جهانم، جهانی که بیش از نفرت به عشق نیازمند است. عشقی که طبیعت بیدریغ میبخشد و سپیدی را یادآوری میکند و مهر را، طبیعت سپیدی را میبخشد و یادآوری میکند که لحظهای بایستیم و ببینم که کجا بود که گم شده بودم. شاید در خط زمان گمشده باشم اما خطوط درهم برهم زمان آدم را به سرزمینهای ناشناختهای میبرد. این لحظه، یکی از همان لحظههاست که از خط زمان فراتر میرود و مثل یک مارپیچ یا یک دایره مخروطی بالارونده از محور خطی خودش خارج میشود و آدم را به نقطهای عظیم میرساند، جایی که همه جا سپید است و شکوه را یادآوری میکند که فراموش شده بود.
نه دیگر در این روز، زمستان اخوان ثالث به کار نمیآید زیرا که جهان افسرده نسلهای گذشته را، نسل دیگری تحویل گرفته که شاید سکوت را خوب بلند باشد اما زندگی را هم خوب بلد است. شاید سرش را به بازی گرم کند، شاید پشت کامپیوترش بنشیند و به صفحات محدود پیش رویش نگاه کند و خودش را سرگرم کند اما او هم فریاد خودش را دارد، فریادی که در شکل زندگی در رنگ و زنگ زندگی کردن بازتاب مییابد
دورنمای سفید و مبهم برفی امروز را نگاه میکنم و به روزهای دوری میاندیشم که هیچ آگهی از آن ندارم اما این لحظه و این زندگی اکنون را دارم، لحظههایی که باید به جای همه آنهایی که دیگر زنده نیستند، ارزشمند شمرده شود به جای همه آنهایی که دیگر نیستند که این لحظه را زندگی کنند، در کنار دانههای برف و در کنار درختان سفید کاج، در کنار سردیها، خشمها، سکوتها و رنجهایی که همه بخشی از زندگی هستند، بخشی از فریادی که هر کسی روشی برای کشیدن آن دارد.
دانههای برف روی پوستم مینشیند و رگههای سفید روی هر چیزی را میپوشاند.
با گامهای محکم و دمهای سردی که به درون میکشم و گرمایی بخارآلود که بیرون میدهم، راه درختان کاج را پیش میگیرم.
خواندن و نوشتن و کلمات، به زنجیره آنها چنگ میزنم و در پناه آنها به دنیای خشن این روزها نگاه میکنم.



