“یعنی چی میشه” سوالی است که همه ما در این روزهای جنگ و ویرانی به آن فکر میکنیم.
«چه میشود؟» شاید به این نکته توجه داشته باشید که «شدن» به معنای دگرگون شدن و رخ دادن است و عبارت «چه میشود؟» بهعبارتی جملهای مجهول است که عنان سرنوشت را به دست تقدیر میسپارد. “چی میشه؟” “قراره چه اتفاقی بیفته؟” همه اینها فاعل ندارند و مفعولشان یک پرسش واژه به نام «چه» است.
ممکن است با خودتان فکر کنید خب مگر من امکانی هم برای فعلیت و فعالیت دارم؟
شاید در عرصه واقعیت همین لحظه، پاسختان درست باشد اما در عرصه “امکان” چطور؟
مطمئن هستم که ما هیچ کداممان جنگ را نمیخواهیم، حتی آنهایی که به دلایلی ممکن است خواهان ادامه جنگ باشند، آن را برای نتایج احتمالیش دوست دارند، پس چرا نمیپرسیم “من میخواهم چه شود” و در این مسیر “من چگونه میتوانم فعالیت کنم؟”
به شخصه اعتقاد دارم که آنچه در جهان مادی ما انسانها رخ میدهد، تبلوری از جهان فکری، ذهنی و حسی ما است. اگر شما هم با این عقیده همراه باشید، باور دارید که آنچه ما امروزه از خشم و جنون و تباهی مشاهده میکنیم، تبلور همان خشمی است که در درون بسیاری از ما حاضر است.
من این خشم را به وضوح در ناکامیهای فردی و گروهیمان مشاهده میکنم، خشمی که شاید بیشتر از آنکه تحت تاثیر تحولات کلان و اجتماعی باشد، نمودی از سرخوردگیهای عاطفی و خردی است که در بسترهایی مثل خانواده، دوستی و همکاری نمود پیدا میکند.
جامعه ما در حال یک پوستاندازی عظیم است، جامعهای که بین سنت و تجدد، بین مذهب و بیمذهبی، بین جمعگرایی و فردگرایی، و طبقات بالا و فرودست… به چندین پاره تقسیم شده و هنوز راهش را به دنیای نوین پیدا نکرده است و فعلا تمام این تحولات با یک نارضایتی کلی، مبهم و بدون هدف دنبال میکند.
البته اگر از یک لایه دیگر هم بخواهیم نگاه کنیم، به خشمی درونی میرسیم که نمودی از همه این سرخوردگیها است. خشمی که در درون ما و رو به سوی خویشتن دارد. “من/ما” از درون به دو پاره تقسیم شده که بخشی از آن منتقد درونی است که ما را برای ناتوانیهایمان سرزنش میکند و بخشی دیگر قربانی درونی است که به خودش اجازه میدهد هیجانات سرکوب شده خودش را بدون هدف خاصی، به شکلی مخرب بیرون بریزد، بدون آنکه فایدهای بر آن مترتب باشد، حالا انگار که قربانی درون علیه ناقد درونی قیام کرده و با خشمی عصیانگر خواهان انتقامی کور است.
به خصوص مایی که در سرزمین کمالگرایی مطلق بزرگ شدهایم که همه چیز در آن، در آرمانیترین شکل ممکن پذیرفته شده است و واقعیات و تجربه انسانی هیچ راهی به آن ندارد. نه خانواده، نه اجتماع و نه حکمرانیمان ذرهای شفقت و انعطافناپذیری از خود در برابر نقص نشان نمیدهد و همیشه به اعضایش بهشکل مجرم و محکوم نگاه کرده است، و خطاها را در چهارچوب مطلقگراییش، نپذیرفته و نبخشوده است.
درنهایت اینکه اگر ممکن بود کمی شفقتورزی با خود و مهربانی با خود را (و البته دیگری) تجربه کنیم و انعطافپذیری را تمرین، میتوانستیم از این بحران هراسناک به نحوی بهتر و توانمندتر عبور کنیم.
اگر توانسته بودیم از دوگانه ناقد و قربانی خارج شویم و نگاهی بالغانه و توانمند به خود درونیمان بیندازیم، آنوقت شاید کارمان به این حجم از خشونت نمیکشید و این بار به جای «چی میشه؟» میتوانستیم از خودمان بپرسیم « دوست دارم چه بشود؟» اینجا ما با یک فاعل و با یک عامل سروکار داریم که اگر خواهان صلح و رشد باشد، قاعدتا میداند خشم درونی و بیرونی نمیتواند راه مناسبی برای دستیابی به آن باشد.
چه بسا که پیش از هر کاری باید در برابر خود ایستاد و نسبت به ناقد درونی خود آگاه شد، خود را در آغوش کشید و از همه بدرفتاریهایی که اجازه دادهایم در حق خودمان انجام دهیم، عذرخواهی کنیم، بگرییم و همچون “وقتی نیچه گریست” ببینیم که این همه خشم محصول رنجها و احساس ناکامیهای متوالی است و خشم صرفا نشانهای است که از ما میخواهد روشهای کهنه و ناکارامد را تغییر دهیم، نه آنکه به سوی نابودی قدم برداریم.
اگر میتوانستیم از دور خشم، ناکامی و رنج ها را ببینیم شاید میتوانستیم هویتمان را از خشم فراتر ببریم و آگاهانه تکهتکههای وجودیمان را در وحدت کنار هم سوار کنیم و شاید آنگاه در قدم بعدی میتوانستیم به این باور برسیم که فاعل هستیم و قدرت ما از درون ما و از درون نوآوریها و ممکنها ناشی میشود، چیزی که خشم با جوابهای کلی و مبهم و خرابکارانه به ما اجازهاش را نمیدهد.
اگر و فقط اگر میتوانستیم پای خودمان بایستیم و از خود در برابر کمالگراییها و افراطیگراییها و رویاهایی که در اثر ناتوانی پررنگ میشوند، مراقبت کنیم. در چنین فضایی ما از «چه بشود» به سوی «چه میخواهیم بشود»، قدم برمیداریم، زیرا که جهان چیزی جز برایند همه خشمها یا همه شفقتهای ما نیست!
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری، تو چراغ خود بیفروز





یک پاسخ
اگر توانسته بودیم از دوگانه ناقد و قربانی خارج شویم و نگاهی بالغانه و توانمند به خود درونی خودمان بیندازیم، آنوقت شاید کارمان به این حجم از خشونت نمیکشید و این بار به جای «چی میشه؟» میتوانستیم از خودمان بپرسیم « دوست دارم چه بشود؟» اینجا ما با یک فاعل و با یک عامل سروکار داریم که اگر خواهان صلح و رشد باشد، قاعدتا میداند خشم درونی نمیتواند به آن برسد.