توضیحات
نوشتن… واژهای آشنا و غریب. حسی گنگ و مبهم. دور و نزدیک. دورِ دور چون خیال و آنقدر نزدیک که بودنش را حس نمیکردم. قابل لمس و دستنیافتنی! مثل بودن درون تودهای از ابر که هرگز نمیتوانی تکهای از آن را در دستانت بگیری و تنها باید زندگیاش کنی و من همیشه درون این تودة ابر بودهام. نوشتن را زندگی کردهام. آن را نفس کشیدهام. مدام در حال نوشتن بودم. وقتی کتاب میخواندم. یا وقتی که فکر میکردم. روی غبار پراکندة اطرافم یا جایی مخفی در اعماق وجودم. درست نمیدانم. تنها میدانم که همیشه مینوشتهام و حالا در تو در توی زندگی و روحم دنبال کلمات پراکنده و گمشدهام میگردم. میخواهم بنویسم و این تنها چیزی است که عمیقاً میخواهم. صدایی در درونم طنینانداز میشود. نگرد که در چاهی عمیق فرو خواهی رفت و در سیاهی آن خود را گم خواهی کرد. بارها از صدا ترسیدم. دست کشیدم از جستوجو. اما ریسمان ضخیم تنیده شده در جانم مرا میکشاند. با خود میگویم مگر نه اینکه هر تغییری جسارت روبهروشدن با بخشی از وجودمان را میخواهد که همیشه از آن پرهیز کردهایم؟ آن هم برای من که مدعی استقبال از تغییر و پذیرش مخاطرات آن هستم. پس این ترس و گریز چیست؟ باور دارم هیچچیز در زندگی ما اتفاقی نیست و به سمت هر چیزی که کشیده میشویم. درون ما زندگی میکرده است. تنها منتظر ما بوده که صدایش کنیم و جستوجویش کنیم. باور دارم که وقتی شاگرد آماده است. استاد از راه میرسد.
پس میخواهم بنویسم. نه! قبلاً نوشتهام. تنها باید پیدایشان کنم. میخواهم کلمات در من و از من جاری شوند. زاده شوند و خلق شوند. دردها، دغدغهها، باورها، غصهها و قصههایم.






مژگان –
بسیار زیبا و روان,از خواندنش لذت میبرم
سحر –
فرزانه جان چقدر دلنشین و زیبا بود.