یکی از بزرگترین افسانههایی که دربارهٔ نوشتن وجود دارد، این است که احساس ما باید انگیزه نوشتن باشد. درست است که نوشتن و احساسات ما بهشکل درهمتنیدهای با هم در ارتباط هستند اما معنایش این نیست که ما باید منتظر احساسات خوشایند یا ناخوشایند بمانیم تا بعدش بتوانیم بنویسیم.
در این سالها، هم بهعنوان کوچ و هم بهعنوان ویراستار با بیش از دهها نویسنده کار کردهام. خودم هم سالهاست که حرفهای مینویسم. و در تمام این مدت، یک چیز برایم کاملاً روشن شده: الهام، آن چیزی نیست که نویسندههای حرفهای را از بقیه جدا میکند. نویسندگانی که آثار معنادار خلق میکنند:
کسانیاند که یاد گرفتهاند پیش از آنکه الهام از راه برسد، شروع کنند. آنها میدانند که خلاقیت، بیشتر شبیه باغبانی است تا انتظار برای رعد و برق؛ باید شرایط را فراهم کنی تا کارِ خوب در آن بروید.
راستش، فکر میکنم این یکی از بدترین باورهای اشتباهی است که دربارهٔ خلاقیت رواج دادهایم. الهام را چنان با احساسات و رمانتیک بودن گره زدهایم که گویی پیشنیاز نوشتن است؛ گویی تا الههٔ الهام به دیدارمان نیاید و احساساتمان را قلقلک ندهد، هیچ اثرِ خوبی خلق نمیشود. خب، بیایید صادق باشیم، آن لحظاتِ نابِ در زندگی ما حتماً پیش میآیند، اما آیا میشود کل زندگیِ نویسندگی را روی آنها بنا کرد؟ نه. اگر عادت نوشتن شما به احساسِ الهام وابسته باشد، بیشتر وقتتان را در انتظار میگذرانید تا پای صفحه. نویسندههای حرفهایای که من میشناسم، هر روز با شوقِ الهام قلم به دست نمیگیرند؛ آنها مینویسند چون میدانند که الهام اغلب وسطِ کار پیدا میشود، نه پیش از آن.
مشکل، الهام نیست
یکی از رایجترین جملاتی که از نویسندهها میشنوم، این است: «نمیدانم چه بنویسم.» گاهی واقعاً همینطور است، اما در بیشتر موارد، باور کنید مشکل، کمبودِ ایده نیست. چیزی که بسیاری از نویسندهها را زمینگیر میکند، اغلب خستگیِ تصمیمگیری، کمالگراییِ اذیتکننده، ترسِ ناخودآگاه یا سردرگمیِ محض است. آنها به صفحهٔ سفیدی خیره میشوند که پر از هزاران احتمال است، اما بهجای اینکه حس آزادی کنند، فلج میشوند.
از نظر روانشناختی، این حس کاملاً طبیعی است. مغز ما در برابر انتخابهای بینهایت خیلی زود خسته میشود. دانشمندان بارها نشان دادهاند که هرچه تعداد تصمیماتی که باید بگیریم بیشتر باشد، ذهنمان بیشتر فرسوده میشود. یک صفحهٔ سفید، از ما میخواهد که دهها سؤال را یکجا پاسخ دهیم: چه بنویسم؟ از کجا شروع کنم؟ این ایدهام خوب است؟ آیا بهاندازهٔ کافی ارزش دارد؟ داستان بنویسم یا غیرداستانی؟ اصلاً زحمتش را دارد؟ بدون آنکه یک کلمه نوشته باشیم، باری سنگین روی دوشِ مغزمان انداختهایم. پس جای تعجب نیست که خیلی از ما، این سردرگمی را با سّدِ نویسنده اشتباه میگیریم.
نوشتن است که الهام را میآفریند
بسیاری از ما فکر میکنیم که فرایندِ نوشتن یک فرمول ساده دارد: اول الهام، بعد نوشتن. اما بهتجربهٔ من، اغلب برعکس این ماجراست. معمولاً این نوشتن است که الهام را به دنبال خودش میکشد.
این صحنه را بارها در کار خودم و در کار نویسندههایی که راهنماییشان کردهام، دیدهام. کسی با بیمیلی شروع به نوشتن میکند، با این باور که حرفِ تازهای برای گفتن ندارد. ولی بعد از ده دقیقه، ناگهان تصویری از خاطرهای دور بیرون میزند، جملهای که خودش را غافلگیر میکند، یا ایدهای که ارزش پیگیری دارد. پاراگراف اول شاید درخشان نبود، اما اصلاً نیازی نبود؛ کارش این بود که پاراگراف دوم را ممکن کند. راستش، شتابِ نوشتن، خودش شتابِ بیشتری میآورد، به شرطی که به خودمان اجازه دهیم ناقص شروع کنیم.
به همین خاطر است که همیشه به نویسندهها میگویم: بهجای اینکه بپرسید «آیا انگیزه درونی برای نوشتن دارم؟» از خودتان بپرسید «اگر همین حالا شروع کنم، چه اتفاقی میافتد؟» باور کنید، در بیشتر موارد، کارِ واقعی از همین «شروع کردن» شروع میشود.

صفحه سفید را دوست خود بدانید
به نظر من، یکی از بهترین کارهایی که یک نویسنده میتواند بکند، این است که هر جلسهٔ نوشتن را با «چه چیزی تولید کردم» نسنجد، بلکه بپرسد «آیا برای نوشتن حضور پیدا کردم؟» این دو تا سؤال، زمین تا آسمان فرق دارند. اگر انتظار داشته باشیم که هر بار که مینشینیم، یک شاهکار بیرون بدهیم، قبل از شروعِ کار، زیر فشار عظیمی له میشویم. اما وقتی هدفمان فقط حفظِ ارتباط با فرشته سفیدپوشی باشد که میخواهد به حرفهای ما گوش بسپارد، دیگر هر جلسهای، حتی جلساتِ سخت، ارزشمند میشود.
نوشتن فقط تولیدِ کتاب و مقاله نیست؛ نوشتن، رابطهای است با زندگیِ خلاقانهٔ خودتان. درست مثل هر رابطهٔ عمیق دیگری، این رابطه هم با تداوم رشد میکند، نه با فشارِ یکشبه. بعضی روزها صفحههایی مینویسید که به آنها افتخار میکنید، بعضی روزها فقط خودتان را به صفحه میرسانید و چند جملهٔ ساده مینویسید؛ هر دو مهم است. هر بار که به قولِ خودتان برای نوشتن وفا میکنید، در واقع دارید هویتِ «نویسنده بودن» را در وجودتان تثبیت میکنید؛ هویتی که از هر انگیزهٔ زودگذری، قدرتمندتر است.
تمرینهای کوچک، نوشتههای ارزشمند میسازند
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که در نویسندهها میبینم، این است که فکر میکنند برای پیشرفتِ واقعی، به ساعتها زمانِ بیوقفه نیاز دارند. خب، چه کسی است که یک روزِ کاملِ آرام برای نوشتن دوست نداشته باشد؟ اما بیایید واقعبین باشیم؛ برای اکثرِ ما، چنین روزهایی بهسادگی در دسترس نیستند. اکثر نویسندهها بین کار، خانواده، مسئولیتهای زندگی و کلی خواستهٔ دیگر، در حال دویدن هستند. اگر منتظر شرایطِ ایدئال بمانیم، احتمالاً تا ابد منتظر میمانیم.
پس بیایید سؤال را عوض کنیم. بهجای «کی وقتِ کامل دارم؟» بپرسید: «بهطور واقعگرایانه، چه کاری را میتوانم بهطور منظم انجام دهم؟» شاید روزی بیست دقیقه، شاید ده دقیقه، شاید یک پاراگراف قبل از خواب، یا پانصد کلمه در یک صبحِ جمعه. این جلساتِ کوتاه، هرچند بهتنهایی کوچک به نظر برسند، اما در طول ماهها و سالها، تبدیل به رمان، خاطره، مجموعهشعر و مقاله میشوند. از همه مهمتر، این کار به شما اعتماد به نفس میدهد. هر بار که به قولی که به خودتان دادهاید عمل میکنید، عادتِ نوشتن را در وجودتان نهادینه میکنید و راه را برای آثار بزرگتر باز میکنید.
لازم نیست این مسیر را بهتنهایی طی کنید
نوشتن، هرچند کاری فردی است، اما قویتر شدن در آن، بهندرت در خلأ اتفاق میافتد. گاهی یک پرامپتِ ساده، تمام چیزی است که نیاز دارید تا شروع کنید. گاهی اما، یک گفتوگوی گرم با کسی که اوضاع را میفهمد، میتواند ایدههای گرهخورده را باز کند، شتابِ ازدسترفته را برگرداند، یا چشماندازی تازه به کارتان بدهد. چه در حال تلاش برای ایجاد یک عادتِ نوشتاریِ پایدار باشید، چه در میانهٔ یک نسخه گیر کرده باشید، یا نمیدانید قدم بعدی چیست، یک همراهِ آگاه میتواند همهٔ ماجرا را بسیار سادهتر کند.
اگر احساس میکنید به حمایتی بیشتر از سروکله زدن با هوشوارهها نیاز دارید، خوشحال میشوم که کنارتان باشم. از طریق جلساتِ کوچینگ-منتورینگ، ویرایش، ارزیابیِ نسخه اولیه و مشاورهٔ نشر، با نویسندههایی در هر مرحلهٔ کار همراه بودهام؛ از اولین جرقهٔ یک ایده تا نسخههایی که آمادهٔ رفتن به دنیای نشر هستند. اگر دوست دارید کسی از شما پشتیبانی کند، اثری که تولید کردهاید را سروسامان دهد، یا فقط در مورد قدمِ بعدی به شما شفافیت بدهد، همیشه میتوانید از طریق صفحه ارتباط با من، با من تماس بگیرید. گاهی سختترین بخشِ نوشتن، نوشتنِ جملهٔ بعدی نیست؛ بلکه دانستنِ نقطهٔ شروع است. و باور کنید، لازم نیست این کار را بهتنهایی انجام دهید.

2 پاسخ به “در انتظار الهام؟!”
سپاس از مطلب فوق العاده این چیزی ست که من با خود شما تجربه اش کرده ام فقط نوشتم و ایده ها و الهامات سرازیر شد
خوشحالم که مفید بوده فرزانه عزیز